×
×
آخرین اخبار

«کافه سلطان»؛ جغرافیای یک زخم

  • کد نوشته: 62396
  • ۱۷ آبان ۱۴۰۵ - ۰۳:۰۰ ب٫ظ
  • ۰
  • «کافه سلطان» در نهایت استعاره‌ای از ایران است؛ خانواده‌ای با حافظه‌ای سنگین، نسلی زخم‌خورده، نسلی معترض و آینده‌ای نامعلوم. جنگ در این فیلم تمام نمی‌شود؛
    «کافه سلطان»؛ جغرافیای یک زخم
  • sepahankhabar Ads Banner

    به بهانه حضور آزیتا حاجیان، بازیگر «کافه سلطان»، در اصفهان و اکران این فیلم، می‌توان به روایت مصطفی رزاق‌کریمی از جنگ، خانواده و زخم‌هایی پرداخت که با پایان یک نبرد، لزوماً پایان نمی‌پذیرند. «کافه سلطان» پیش از آنکه فیلمی درباره جنگ باشد، فیلمی درباره «پس از جنگ» است؛ درباره آدم‌هایی که گلوله‌ها از کنارشان گذشته، اما اثر جنگ هنوز در تصمیم‌ها، روابط و حافظه‌شان ادامه دارد.

    به گزارش سرویس فرهنگ پایگاه خبری سپاهان خبر دوربین فیلم، میدان نبرد را ترک می‌کند و به کافه‌ای در دل کویر می‌رسد؛ مکانی که به‌تدریج از یک لوکیشن به یک شخصیت بدل می‌شود؛ پناهگاهی برای مسافران و خانه‌ای برای خانواده‌ای که چهل سال است زندگی‌شان را در آن گره زده‌اند. کافه، در اینجا فقط محل کسب نیست؛ حافظه‌ای جمعی است که هر گوشه‌اش بخشی از گذشته، فقدان و زیست خانواده را در خود نگه داشته است.

    جنگ دوازده‌روزه در روایت، نه به شکل یک حادثه نظامی، بلکه همچون نیرویی بیرونی وارد مناسبات خانواده می‌شود و تعادل شکننده آن را برهم می‌زند. اختلاف بر سر ماندن یا فروختن کافه، در ظاهر مناقشه‌ای اقتصادی است، اما در لایه عمیق‌تر، جدال بر سر معنای «خانه»، امنیت، تعلق و آینده است.
    در مرکز این جهان، مهتاب قرار دارد؛ زنی که امنیت و رزق خانواده را سال‌ها تأمین کرده و خود قربانی جنگ پیشین است؛ زنی که نزدیک به چهار دهه در انتظار پیکر برادر مفقودالاثرش مانده و امید برای او نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه شیوه‌ای برای زنده ماندن است.

    او تلاش می‌کند همین امید را به دیگران نیز منتقل کند، اما فیلم به‌تدریج وجه دیگری از شخصیت او را آشکار می‌کند: امید وقتی با شنیدن صدای دیگران همراه نباشد، می‌تواند به خودرأیی تبدیل شود.
    فرزندی که پس از چهل سال همچنان کانکس‌نشین است، در برابر مادر قرار می‌گیرد؛ نسلی که امنیت را کافی نمی‌داند و خواهان دیده‌شدن و مشارکت در تصمیم‌های خانواده است. همین تقابل، «کافه سلطان» را از یک درام جنگی به یک مطالعه روان‌شناختی درباره خانواده تبدیل می‌کند؛ خانواده‌ای که اعضایش یکدیگر را دوست دارند، اما زبان مشترکی برای بیان زخم‌ها و خواسته‌هایشان ندارند.

    رزاق‌کریمی عامدانه از هیجان‌های سطحی و حادثه‌پردازی فاصله می‌گیرد و دوربین را به مهتاب نزدیک می‌کند. در پایان، دوربین همراه او از کافه دور می‌شود و اشک‌هایش در غروب باقی می‌ماند؛ اشک‌هایی که بیش از آنکه برای رفتن از کافه یا دیدن رنج دیگران باشد، حاصل مواجهه او با خطاهای خودش و تصمیم‌هایی است که سال‌ها به جای دیگران گرفته است.

    «کافه سلطان» در نهایت استعاره‌ای از ایران است؛ خانواده‌ای با حافظه‌ای سنگین، نسلی زخم‌خورده، نسلی معترض و آینده‌ای نامعلوم. جنگ در این فیلم تمام نمی‌شود؛ فقط از جغرافیای نبرد به روان آدم‌ها، خانه‌ها و رابطه‌هایشان منتقل می‌شود. و شاید کافه، درست به همین دلیل، همچنان مأمنی باشد که تاریخ انقضا ندارد.

    نویسنده: آریانا معتمدیان
    sepahankhabar Ads Banner
    برچسب ها

    بیشتر بخوانید

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *