×
×
آخرین اخبار

«بدنام»؛ ابتذال در پوشش درام و غیاب انسان

  • کد نوشته: 59650
  • ۱۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۴:۱۶ ب٫ظ
  • ۰
  • ابتذال الزاماً به معنای نمایش موضوعات جنجالی یا عبور از هنجارهای متعارف نیست؛ گاهی در ساده‌سازی تجربه‌هایی پدیدار می‌شود که ذاتاً پیچیده‌اند.
    «بدنام»؛ ابتذال در پوشش درام و غیاب انسان
  • sepahankhabar Ads Banner

    به گزارش سرویس فرهنگ پایگاه خبری سپاهان خبر مسئله «بدنام» را نمی‌توان صرفاً در ضعف‌های اجرایی یا انتخاب‌های زیبایی‌شناختی آن خلاصه کرد. بحران اصلی در جایی شکل می‌گیرد که سریال می‌کوشد از دل مناسبات عاطفی، کشمکش‌های خانوادگی و روابط مبتنی بر قدرت، تصویری از جامعه ارائه دهد، اما در ساختن منطق انسانی این مناسبات ناکام می‌ماند. اثر به‌جای آنکه مخاطب را به کشف تدریجی شخصیت‌ها دعوت کند، پیوسته بر شدت موقعیت‌ها، التهاب روابط و ظرفیت جنجالی اتفاقات تکیه می‌کند. حاصل، روایتی است که بیش از آنکه از درون شخصیت‌هایش بجوشد، به محرک‌های بیرونی وابسته است؛ گویی اهمیت هر صحنه نه در آن چیزی است که درباره انسان آشکار می‌کند، بلکه در میزان واکنشی است که می‌تواند برانگیزد.

    این گرایش را می‌توان در شیوه مواجهه سریال با شخصیت ابراهیم، با بازی حسن پورشیرازی، بررسی کرد. ابراهیم قرار است به‌واسطه رفتارها و مناسباتش در جهان داستان حضوری تعیین‌کننده داشته باشد، اما مسئله اینجاست که خشونت، تندی و واکنش‌های عصبی، به‌تنهایی نمی‌توانند جایگزین شخصیت‌پردازی شوند. وقتی خصومت یک کاراکتر بیش از آنکه از تاریخچه روانی، تناقض‌های درونی و منطق تصمیم‌هایش سرچشمه بگیرد، به مجموعه‌ای از رفتارهای قابل پیش‌بینی محدود شود، شخصیت از موجودیتی زنده به الگویی تکرارشونده بدل می‌شود.

    تداعی نقش غلام در «پیرپسر» نیز از همین منظر اهمیت دارد: مسئله صرفاً شباهت دو شخصیت نیست، بلکه این پرسش است که آیا ابراهیم واجد کیفیت روانی مستقلی است یا همان شمایل آشنا، با تغییراتی در موقعیت داستانی، دوباره به صحنه بازگشته است؟ تکرار یک الگوی بازی، بدون افزودن لایه‌ای تازه به جهان درونی کاراکتر، ممکن است در لحظه اثرگذار باشد، اما در امتداد روایت به فرسایش شخصیت می‌انجامد.

    این فقدان عمق در رابطه یلدا و اسماعیل نمود روشن‌تری پیدا می‌کند. رابطه‌ای که باید یکی از ستون‌های عاطفی داستان باشد، زمانی باورپذیر می‌شود که تماشاگر بتواند مسیر شکل‌گیری آن را در جزئیات رفتاری، تغییر مواضع، مکث‌ها، تردیدها و انتخاب‌های شخصیت‌ها دنبال کند. عشق در درام محصول اعلام احساس نیست؛ نتیجه انباشته‌شدن تجربه‌هایی است که دو انسان را به یکدیگر نزدیک می‌کند یا میانشان شکاف می‌اندازد. اگر پیوند یلدا و اسماعیل بیش از آنکه بر شناخت متقابل و کشمکش درونی استوار باشد، به شدت موقعیت‌ها و تأکید کلامی بر احساسات وابسته بماند، رابطه از یک تجربه انسانی به قراردادی روایی تبدیل می‌شود. مخاطب به‌جای آنکه درگیر سرنوشت این دو نفر شود، فاصله خود را با آنها حفظ می‌کند؛ زیرا فیلمنامه احساس را مطالبه می‌کند، بی‌آنکه مقدمات روانی لازم برای شکل‌گیری آن را به‌اندازه کافی فراهم کرده باشد.

    بااین‌حال، بنیادی‌ترین مسئله سریال در بازنمایی زن قرار دارد؛ جایی که ضعف شخصیت‌پردازی به محدودیتی در نگاه اثر به انسان تبدیل می‌شود. یلدا، به‌عنوان یکی از قطب‌های اصلی رابطه عاطفی، بالقوه می‌تواند صاحب میل، اراده، تناقض و نظام ارزشی مستقلی باشد؛ شخصیتی که نه‌فقط در برابر کنش مردان واکنش نشان می‌دهد، بلکه خود مسیر حوادث را تغییر می‌دهد. اما هرگاه اهمیت زن عمدتاً از جایگاه او در میل مردانه، رقابت عاطفی یا تولید بحران ناشی شود، شخصیت به ابژه‌ای در خدمت روایت تقلیل پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی، زن حضور دارد، اما عاملیت ندارد؛ در مرکز ماجراست، اما الزاماً مرکز تصمیم‌گیری نیست.

    تفاوت این دو جایگاه اساسی است. شخصیت زنِ برخوردار از عاملیت می‌تواند تصمیمی بگیرد که برخلاف انتظار دیگران باشد، در برابر خواسته‌ای مقاومت کند، از انتخاب خود پشیمان شود یا با پیامدهای اخلاقی رفتار خویش مواجه شود. چنین شخصیتی حتی در خطاهایش نیز هویت دارد. در مقابل، زنی که عمدتاً برای برانگیختن حسادت، تحریک میل، تشدید رقابت یا پیشبرد بحران‌های مردانه به کار گرفته می‌شود، به کارکردی در ساختمان قصه فروکاسته شده است. این محدودیت هم از منظر روان‌شناسی شخصیت و هم از نظر اقتصاد دراماتیک زیان‌بار است؛ زیرا ظرفیت زن برای ایجاد تعارض، تغییر مناسبات قدرت و بازتعریف روابط انسانی را از میان می‌برد.

    ابتذال «بدنام» دقیقاً از همین نقطه قابل بررسی است: ابتذال الزاماً به معنای نمایش موضوعات جنجالی یا عبور از هنجارهای متعارف نیست؛ گاهی در ساده‌سازی تجربه‌هایی پدیدار می‌شود که ذاتاً پیچیده‌اند. عشق به مجموعه‌ای از کشش‌ها، قدرت به سلطه آشکار، انتقام به واکنشی مستقیم و زن به موضوع رقابت تقلیل می‌یابد. در این میان، دیالوگ‌های پرادعا و لحن ظاهراً اندیشمندانه نمی‌توانند فقدان پیچیدگی را جبران کنند. برعکس، هرچه فاصله میان ادعای فکری اثر و کیفیت پرداخت آن بیشتر شود، تصنع آن آشکارتر خواهد شد.

    از همین‌جا امکان شکل‌گیری کمدی ناخواسته فراهم می‌شود: لحظه‌ای که سریال می‌خواهد موقعیتی را تراژیک، شخصیت را هولناک یا رابطه‌ای را عمیق جلوه دهد، اما به دلیل ضعف در ساختن زمینه روانی و دراماتیک، نتیجه به اغراق و تصنع نزدیک می‌شود. این تناقض صرفاً مسئله لحن نیست؛ نشانه گسست میان قصد مؤلف و تجربه واقعی تماشاگر است.

    سرانجام، پرسش اساسی درباره «بدنام» این نیست که چرا به سراغ عشق، انتقام، قدرت یا روابط ممنوعه رفته است؛ مسئله این است که با این مفاهیم چه کرده است. آیا از آنها برای گشودن دریچه‌ای تازه به سوی شناخت انسان بهره برده یا صرفاً از ظرفیت هیجانی‌شان استفاده کرده است؟ وقتی شخصیت‌ها به تیپ، روابط به محرک و زن به ابزار تبدیل می‌شوند، آنچه از درام باقی می‌ماند پوسته‌ای پرتنش با درونی تهی است. چنین اثری ممکن است توجه برانگیزد، اما جلب توجه با خلق معنا تفاوت دارد. ماندگاری هنری از جنجال حاصل نمی‌شود؛ از توانایی اثر در آشکارکردن چیزی ناشناخته درباره انسان سرچشمه می‌گیرد. «بدنام» هرجا که این کشف را با نمایش شدت احساسات اشتباه می‌گیرد، به‌جای عمق، سطح تولید می‌کند؛ سطحی پرهیاهو که زیر بار ادعاهای خود، از تجربه زنده انسانی فاصله می‌گیرد.

    نویسنده: آریانا معتمدیان
    sepahankhabar Ads Banner
    برچسب ها

    بیشتر بخوانید

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *