به گزارش سرویس فرهنگ پایگاه خبری سپاهان خبر در تهران این روزها، اگر سری به سالنهای نمایش بزنید، با صحنهای کمسابقه روبهرو میشوید: هفت اثر نمایشی بهطور همزمان با محوریت شاهنامه و مضامین حماسی و اسطورهای ایران در حال اجرا یا در آستانه اجرا هستند. از «پسران فریدون» علیرضا معتمدی در تالار وحدت با بازی امیر آقایی و نازنین بیاتی، تا کنسرتنمایش «سیاوش» حسین پارسایی با بهرام رادان در نقش سیاوش، و تئاتر-ارکسترال «آرش» علی سرابی با ترکیبی از چهرههای سینما و تئاتر.
در همین حال، نادر برهانیمرند نمایش «کوروش» را در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه برده که روایتی دراماتیک از زندگی کوروش بزرگ، از تولد تا فتح هگمتانه است. در اصفهان نیز نمایش «آزرمیدخت» به کارگردانی رادنوش مقدم، که زندگی یکی از زنان فرمانروای ساسانی را به زبان تئاتر بازخوانی میکرد، چندی پیش در اصفهان روی صحنه بود. این حجم از تولید نمایشی با محوریت اسطوره و تاریخ، بیسابقه یا کمسابقه است و پرسشهای جدیای را درباره ماهیت، کیفیت و پیامدهای این موج پیش میگذارد.
بخشی از این چرخش، ریشه در شرایط بیرونی دارد. یک کارگردان تئاتر بهروشنی میگوید: «در شرایط دشوار، شاهد افزایش فروش شاهنامه هستیم، زیرا مردم به دنبال تمایلات فرهنگی خود در شخصیتهای ملی و حماسی هستند». این جمله کلیدی است. در بزنگاههایی که جامعه تحت فشار و بحران قرار میگیرد، مخاطب به سراغ روایتهایی میرود که به او احساس تعلق و افتخار بدهند. شاهنامه، با آن پهلوانان نستوه و داستانهای ایستادگی، دقیقاً چنین نقشی را ایفا میکند. رحمت امینی، مدرس دانشگاه، این را «نیاز فرهنگی و هویتی» مینامد و میافزاید که فردوسی خودش نیز برای حفظ هویت ایرانی به گذشته و اساطیر رجوع کرده بود. پس این بازگشت، نه فرار از حال، بلکه جستجوی ریشههایی است که به انسان امروز امکان ایستادن بدهد.
اما این چرخش فقط محصول نیاز مخاطب نیست؛ از سمت تولیدکنندگان نیز دلایل روشنی دارد. شاهنامه بهسبب دارا بودن «عناصر دراماتیک» — بحران، کشمکش، تعلیق، گرهافکنی و گرهگشایی — برای نمایشنامهنویسان جذابیت ذاتی دارد. شخصیتها جان دارند، خون در رگ تراژدی میدود و حسادت، قدرت و برادرکشی هنوز موضوع امروزند. به بیان دیگر، متون کهن آمادهاند تا بازنویسی و بازخوانی شوند، و این آمادگی، کار را برای نویسندگان و کارگردانان بسیار آسانتر از خلق روایتی از صفر میکند.
با این حال، دقیقاً همینجاست که نقد جدی آغاز میشود. حجم بالای اقتباس از شاهنامه، وقتی با کیفیت پایین همراه شود، خطرناک است. نقدی که به نمایش «پسران فریدون» وارد شده، این خطر را بهروشنی نشان میدهد: «شاهنامه بزرگ، درام کوچک». مشکل اصلی این نمایش نه کمبود امکانات بود، بلکه «کمبود ایده اجرایی». شخصیتها فرصت نمیکنند از هیبت نامهای شاهنامه بیرون بیایند و به آدمهایی پیچیده تبدیل شوند. داریوش نصیری، کارگردان «رستم و اسفندیار»، هشدار میدهد که اگر روی شاهنامه کار میکنیم، «نباید این ایراد باشد که بگویند دوباره اثری از شاهنامه روی صحنه رفت و آنقدر ضعیف بود که باعث طرد اثر اصلی شد». این جمله، نگرانی عمیقی را آشکار میکند: اقتباس ضعیف، نه تنها به خودش آسیب میزند، بلکه میتواند مخاطب را از اصل شاهنامه هم دور کند.
نکته دیگری که در این موج کمتر به آن پرداخته میشود، مسئله «کلیشهسازی» است. نصیری اشاره میکند که وقتی از اقتباس شاهنامه صحبت میشود، ذهن دستاندرکاران سالن فقط به سه گزینه میرود: نمایش آیینی سنتی، نقالی، و شاهنامهخوانی. این محدودیت، خطر تکرار و فرسودگی را بههمراه دارد. اقتباس از شاهنامه نباید به یک قالب از پیش تعیینشده تبدیل شود؛ باید امکان خوانشهای تازه، معاصرسازی و حذف و اضافه را داشته باشد تا داستان دچار «کلیشهسازی» نشود.
از منظری دیگر، این گرایش را میتوان نشانهای از یک شکاف عمیقتر در تئاتر ایران دانست: فقدان درام معاصر. وقتی نمایشنامهنویسی که مستقیماً از زندگی امروز سخن بگوید کمرنگ میشود، تئاتر به سراغ گذشته میرود. این دقیقاً همان اتفاقی است که در دوره رضاشاه هم افتاد؛ گرایش به ملیگرایی و باستانگرایی در ادبیات نمایشی آن دوران، «تأثیر مستقیم اوضاع سیاسی و اجتماعی» بود. پس بازگشت به شاهنامه، هم میتواند نشانه سلامت و پیوند با ریشهها باشد، و هم میتواند نشانه ضعف در تولید روایتهای امروزی.
نکته دیگری که نمیتوان از آن عبور کرد، اقتصاد پشت این موج است. کنسرتنمایش «سیاوش» با بهرام رادان ۱۲۰ هزار مخاطب را به سالنها کشانده و قیمت بلیتها در برخی از این آثار تا یک میلیون و چهارصد هزار تومان رسیده است. این ارقام نشان میدهد اسطورههای شاهنامه به یک محصول فرهنگی پرسود تبدیل شدهاند. پرسش اینجاست که آیا این پرسود بودن، به تولید آثار باکیفیتتر منجر میشود یا صرفاً به تکرار فرمولهای موفق و سطحی؟
در نهایت، این موج را باید با دو معیار سنجید: کیفیت و صداقت. اگر اقتباسها به بازگویی صرف ماجرا رضایت بدهند و از «دوباره کشف کردن» اسطوره بگریزند، به سرنوشت «پسران فریدون» دچار میشوند؛ نمایشی با قصهای بزرگ و سالنی بزرگ که در نهایت «توان حمل این وزن را ندارد». اما اگر کارگردانانی مانند احسان جانمی در «یک تن» بتوانند «اسطوره را از سطح قهرمانپروری فردی فراتر ببرند و آن را به مفهومی جمعی پیوند بزنند»، آنگاه شاهنامه میتواند دوباره «زبان امروز را پیدا کند». «یک تن» نشان داد که این امکان وجود دارد؛ اما برای تبدیل شدن به یک قاعده، به چیزی بیشتر از استقبال مخاطب نیاز است: به ایدههای اجرایی تازه، به کارگردانانی که از کلیشه نترسند، و به شجاعتی که فردوسی هم داشت — شجاعت گفتن حرف خود.





دیدگاهتان را بنویسید