روزهای پس از آتش بس موقت جنگ تحمیلی سوم را طی می کنیم، مثل خیلی ها من هم به موسیقی و شنیدنش به شدت علاقمندم. اکنون هربار که فولدر موسیقیِ گوشی را پلی می کنم ناخودآگاه آن چهل شبِ جنگ تحمیلی، پشت اوپن آشپزخانه که برایم حس امنیت داشت تداعی می شود. شب هایی که با اشتیاقی وصف ناشدنی تا صبح بیدار می ماندم و روزنگار “وزارت بهداشت در سایه جنگ” را تنظیم می کردم، تعهدی که در پاراگراف های بعدی راجعش مفصل صحبت خواهم کرد… . حالا به محض شنیدن ملودی و متن آن موزیک ها، تمام آن ۸ ساعت از حدود ۱۲ شب تا ۷ صبح برایم مرور می شود و بُغضی تلخ و شیرین گلویم را فشار می دهد.
به گزارش سرویس شهری پایگاه خبری سپاهان خبر تلخ، چون چند ثانیه پس از شنیدن زوزه جنگنده ها تمام اضطراب های عالم به سراغت می آمد که خدایا امشب کدام منطقه کدام خانه کدام زن و بچه و پیر و جوان، مورد اصابت بمب و موشک قرار می گیرند؟. بی اختیار گریه ات می گرفت و پر از خشم می شدی که خدایا، منافقان اینبار گِرای کدام محله و منطقه حساس را به دشمن داده اند، اصلا امشب چند شهروند عادی و بی دفاعِ دیگر با وحشیانه ترین حالت، برای همیشه به خواب ابدی می روند؟. و خب، شیرین از این حیث که درهمین لحظاتِ پر استرس، افتخاری نصیبت شده تا برای ثبت روزانه از وقایع و ایثار سفید جامگان حوزه سلامت کشور، همان ها که بارها و بارها غیرت و مسئولیت پذیری را به بهترین شکل به نمایش گذاشتند، قدمی هرچند بسیار کوچک برداری.
واما ماجرای آن تعهد
حوالی غروب شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ مصادف با دهم ماه رمضان و ساعاتی پس از شروع جنگ و حملات تروریستی دشمن آمریکایی صهیونیستی است. از صبح تا این لحظه؛ تهران حال و هوای عجیب و غریبی پیدا کرده، بُهت زده گی و اضطراب از نگاه عابران به خوبی پیداست. از یک طرف خوشحالی و خنده های ابلیس گونه عده ای از رهگذران بابت محقق شدن آن “کاشکی بزنند” هایشان، حالت را بهم می زند که چگونه سخیفانه باعث شروع کشتار و ویرانی مملکتشان شدند و کمی آن طرف تر در میدان انقلاب و سایر میادین اصلی شهر دیدن زجه مردان و زنانی که در ماتم شهادت رهبر و ۱۶۷ دانش آموز دختر و پسر میناب بر سرو سینه می زنند، بی اختیار اشکت را جاری می کند.
دیالوگ های مسافران مترو که با ترس و دلهره در بینشان ردو بدل می شد هم ذهنت را حسابی مشغول کرده؛ اینکه” نکنه جنگشون کش دار بشه، شب عیدی از بمب و موشک کجا فرار کنیم بریم، یعنی قراره چی بشه، اینترنتم که قطع شد، خدا لعنت کنه اونایی که گفتن آمریکا و اسراییل حمله کنه… . “. با همین افکار چند ایستگاه را پیاده می روم، بعضی از خیابان های تهران سربالایی های نفس گیری دارد برای چند لحظه کنارجدولی می نشینم، راهپیمایی های مردمی در خونخواهی رهبر و دانش آموزان میناب که از صبح شروع شده گسترش بیشتری پیدا کرده است.
غرق در تجزیه و تحلیل واکنش برخی عابران نسبت به این تجمعات هستم که ناگهان یاد بروبچه های روابط عمومی وزارت بهداشت و وزارت امور خارجه می افتم، به نظرم می رسد حالا که به دلیل اوضاع اینترنت، سایت و روزنامه ما هم با مشکل انتشار مواجه شده، شاید بشود به تیم خبری این دو وزارتخانه کمک کرد، حدس می زنم الان فشار کاری سختی بر روی دوش واحدهای اطلاع رسانیشان باشد.
اول به وزارت خارجه زنگ بزنم
دست به گوشی می شوم شماره یکی از اعضای روابط عمومی وزارت امور خارجه را می گیرم، ضمن یک سلام و احوالپرسی کوتاه، بلافاصله می گویم” با توجه به شرایط موجود، اگر کمکی از دستم برمیاد بهم بگید، اگر کسی رفته مرخصی تا بخواد برگرده بگید تا بیام، حتی میتونم اونجا مستقر بشم و هر کار خبری هست انجام بدم”. پاسخی با لحن آرام و مودبانه اما غم آلود دریافت می کنم، می گوید ” خیلی ممنون از محبت شما، اینکه توی این لحظه به فکرمون هستید خیلی ارزش داره، به نظرم یک تماسی با … بگیرید و پیشنهادتون رو مطرح کنید”.
بی درنگ با فرد مورد نظر تماس می گیرم بعد از دومین زنگ، گوشی را جواب می دهد، پس از سلام و احوالپرسی، مراتب را با او نیز مطرح می کنم، وی نیز با همان متانت و لحن صدای نفر قبلی پاسخ می دهد” واقعا ممنون هستیم که می خواهید کمک کنید اما با توجه به شرایط حساسی که ایجاد شده، فعلا دست نگهدارید، اگر نیاز شد حتما بهتون اطلاع میدیم”. خوشبختانه همین مکالمات باعث شد تا حدودی خیالم از بابت سلامت تیم روابط عمومی وزارت خارجه راحت شود، با این حال دعا می کنم که اتفاق بدی برایشان رخ ندهد.
امیدوارم وزارت بهداشت کمکم را قبول کند
بی معطلی شماره خانم معصومه طاووسی که از پرسنل صبور و خوش کلام روابط عمومی وزارت بهداشت است را هم می گیرم، گوشیش مشغول است. بعد از دقایقی دوباره تماس می گیرم بازهم مشغول است. به هر حال باید شرایط کنونی را درک کرد آن هم موقعیت کادر بهداشت و درمان که از خط مقدمی های جنگ هستند، پس همزمان که جویای احوال یکی دو نفر از دوستان می شوم به راه می افتم تا به مترو برسم. حدود دو ساعت بعد خانم طاووسی تماس می گیرد، سلام و احوالپرسی می کنیم و با او نیز همان پیشنهاد کمک را مطرح می کنم. با صدای مهربانانه همیشگی اما اینبار طوری که گویی غمی را پنهان می کند جواب می دهد” ایده خوبیه دختر، دستتم درد نکنه ولی در اصل باید آقای دکتر کرمانپور موافقت کنن، باهاشون مطرح می کنم و بهت اطلاع میدم”.
روز دوم جنگ است و دامنه حملات دشمن بیشتر شده، خانم طاووسی هم تلفنش را جواب نمی دهد، نگرانش هستم. مجبور می شوم با دکتر کرمانپور تماس بگیرم او نیز جواب نمی دهد بعد از یکی دو ساعت دوباره با خانم طاووسی تماس می گیرم اینبار طی پیامکی می گوید” سلام، خودم تماس می گیرم”. با دریافت پیامکش افکار پریشانی که به سراغم آمده کمتر می شود.
بالاخره امروز یعنی روز سوم، بعد از یکی دوبارتماسِ بدون پاسخ، خانم طاووسی خودش زنگ می زند و می گوید” همه بچه ها دو سه روزِ شدیدا پرکاری را داشتند ببخشید که نشد جواب بدم”. از شنیدن صدایش خوشحالم، می گویم” اختیار دارید، کاملا شرایط رو درک می کنم منتهی دلم می خواد هر چه سریعتر اگر میتونم کمکی انجام بدم، مثلا روایت نویسیِ این روزایی که کادر درمان و وزارت بهداشت داره طی میکنه رو شروع کنم”. صدایش کمی خسته به نظر می رسد، تشکر می کند و جواب می دهد” کار جالبی میشه، ببین وفایی جان، به دکتر گفتم که پیشنهاد کمک دادی ایشون استقبال کردند، منتهی خودتم آخر شب حدود ساعت ۱۱ حتما بهشون زنگ بزن و هماهنگ شو”.
روایت نویسی بماند برای بعد
دکتر حسین کرمانپور مدیرکل اداره اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت بهداشت از معدود روسای همیشه پاسخگو و البته محبوب خصوصا در بین اهالی رسانه است. ساعت ۲۳، بعد از یکی دو مرتبه تماس گوشی را جواب می دهد، صدایش مثل همیشه پرانرژی نیست او هم جملاتش یک حس اندوهی دارد، با این حال معلوم است برای حفظ روحیه هم که شده به سختی لبخندی می زند. پس از سلام و خداقوت؛ درخواستم برای کمک به تیم خبری وزارت بهداشت را عنوان می کنم و می گویم” روایت نویسی از این روزهای وزارت بهداشت چطوره آقای دکتر؟”. مکث کوتاهی کرده و می گوید”عالیه، ممنون، تمام اتفاقات و اقدامات مهمی که تو حوزه وزارتخانه رخ میده و کلا اخبار و رویدادهاش رو به صورت روزانه جمع آوری کن و بنویس، حالتِ روزنگار”.
از اینکه با پیشنهادم موافقت شده خیلی خوشحالم ولی اولا منظور من روایت گری است که تقریبا با روزنگار فرق دارد و دوما چطور می شود با وضعیت اینترنت فعلی همه اخبار را جمع آوری و روزنگارخبری تهیه کرد. پس ضمن تشکر از اینکه اجازه همراهی داده است، می گویم” جناب دکتر، دسترسی به اینترنت ندارم جز ایتا و بله و روبیکا، جسارتا منظورتون این هستش که به سبک روایت تنظیم نشه؟”. اولش کمی تعجب می کند و می پرسد” یعنی خط سفید ندارید؟”، لبخندی می زنم و جواب میدهم” نه آقای دکتر، خط سفید برای از ما بهترون هستش، ولی یک راهی هست، اینکه مثلا یکی از بچه های روابط عمومی که امکان سرچ داره یا اصلا هر طوری که میتونه تمام موارد همون روز رو توی بله یا ایتا بفرسته، بقیش رو من انجام میدم و همونجا خدمتتون میفرستم”.
بدون پاسخ به بخش دوم سوالم می گوید” خوبه، پس از همین الان شروع کنید، البته با امروز سه روزنگارعقبید”. بلافاصله جواب می دهم” خیالتون راحت جناب دکتر، به روز رسانیش می کنم”. مجددا تشکر می کند و تاکید می کند” فقط بعد از تمام شدن هر روزنگار یک نسخش رو برای من بفرستید یک نسخه برای خانم طاووسی و یک نسخه رو هم حتما پیش خودتون آرشیو کنید”. ( بعد از یک هفته که بوی ادامه دار شدن جنگ به مشام می رسید، متوجه شدم که چرا آن روز دکتر کرمانپور تاکیدی بر سبک روایت نویسی نداشت. آخر خودش از پزشکانی است که قلم قوی دارد و به خوبی می داند که روایت نویسیِ تاریخی توصیفی آن هم برای بحران، به تمرکز و زمان زیادی نیاز دارد، پس بهتر بود فعلا به روزنگار نویسی از این اوضاع کفایت شود).
” آخرین برنامه ریزی برای روزنگارِ “وزارت بهداشت در سایه جنگ اسفند ۱۴۰۴
حوالی ظهرِ فرداست یعنی چهارمین روز جنگ. طی تماس تلفنی نتیجه صحبت هایم با دکتر کرمانپور را با خانم طاووسی درمیان می گذارم، در حال هماهنگی نهایی هستیم که صدای دو انفجار از پشت گوشی شنیده می شود. برای چند ثانیه ارتباطمان قطع می شود، دوباره تماس می گیرم، محل حملات نزدیک بوده، خانم طاووسی سعی می کند ترس و لرزش صدایش را کنترل کند. بدون اینکه جمله ای درباره محل اصابت و کم و کیفش بینمان رد و بدل شود به صحبت راجع به روزنگار ادامه می دهیم. می پرسم:” با کدوم یکی از دوستان برای دریافت مطالب لینک بشم؟”، جواب می دهد:” بچه ها همشون خیلی سرشون شلوغه، طفلکیا دیگه به این کار نمیرسن، خودم برات میفرستم”.
از آنجایی که خبر دارم خود خانم طاووسی هم در این موقعیت چه حجم از کاری سرش ریخته، می گویم:” آخه شما که خودتونم”، صحبتم را قطع می کند و جواب می دهد:” اشکال نداره، با همدیگه یجوری جمعش می کنیم، فقط بگو چه زمانی مطالب رو بفرستم”. می گویم:” آخر شبها مثلا ساعت ۱۲ و ۱ خوبه بفرستید؟، منم تا صبح تنظیم میزنم و نهاییش میکنم”.
جواب می دهد:” خدا خیرت بده”. در حال خداحافظی هستیم که غرش جنگنده به گوش می رسد، صدا خیلی نزدیک است، بلافاصله وارد آلبوم موسیقیم می شوم و وولوم هندزفری را تا آخر زیاد می کنم، با این حال چند ثانیه طول نمی کشد که صدای ضعیفی از انفجار همراه با لرزش زمین احساس می شود. بعد از چند دقیقه کانال های مختلف خبری ایتا اعلام می کنند که یکی از محل های اصابت موشک ها، همین حوالی بوده است.
شروع نگارش روزنگارها
این وهم انگیزی شبهای کشورمان را قبل از شروع جنگ، بارها در خواب دیده ام کابوس جنگنده ها و سربازان غول پیکر اسراییلی و آمریکایی در سیاهی شب که اتفاقا ستاره ها سوسو می زدند… .از پنجره کنار می روم، عقربه های ساعت از ۱ هم رد شده، منتظر می مانم تا خانم طاووسی مطالب را ارسال کند، “ایزتایپینگ”هایش در “بله”حدود نیم ساعتی است که ادامه دارد، آخر یک سری از مطالب شامل عملیات های امداد و نجات و عکس و ویدیوهایی از بازدیدهای وزیر و معاونانش و هر آنچه که به این حوزه مربوط می شود هم هست و برای اینکه اشتباهی صورت نگیرد، قرارشده خودش توضیحات و کپشن های لازم را لحاظ کند.
درهمین فاصله کوله و کتونی و خلاصه وسایلی که باید برای موقعیت اضطراری آماده باشد را همین جا زیر اوپن آشپزخانه کنار میز چوبی کوچک لپ تاپ جاسازی می کنم و همزمان نگاهی هم به صفحات خبری ایتا می اندازم. خبر “ورود جنگنده های دشمن در … آسمان تهران” با آن دایره قرمز رنگ کنارش در حال انتشار است. لعنت به آن صدای مهیب و ناگهانی انفجارهای روز اول که باعث شد حالا حتی با دیدن خبر ورود جنگنده هم تپش قلب و لرزش دست بگیرم.
یکی دو دقیقه نمی گذرد که صدای دلهره آورشان به طور واضح به گوش می رسد، هنزفری را محکم تر در گوشم فشار می دهم و صدای موزیک را بالای بالا می برم.( فعلا ترجیح می دهم داخل جمجمعه ام از شدت آهنگ ها، دچار داغی و سوزش شود تا صدای وحشتناک جنگنده و انفجارها را بشنوم). “بله” را چک می کنم، نوتیف خانم طاووسی پایان ارسال محتواهای سه روز گذشته را نشان می دهد. دکتر کرمانپور هم چند مطلب از اتفاقات روز اول جنگ تا دیروز را برایم فرستاده است، حواس جمعی که تا آخرین روز جنگ به رغم همه ازدحام های کاریش ادامه پیدا کرد تا موضوعی از قلم نیفتد… .کانال های مختلف ایتا همچنان خبر “جنگنده ها در آسمان تهران. وضعیت قرمز.” را دست به دست می چرخانند. “یا حرز من لا حرز له” می گویم و با دقت به تصاویر و محتواهای دریافتی دست به کار نوشتن می شوم… .
روزها و شب ها به همین منوال گذشت تا چهل روزنگار از رویدادها-اخبار و حوادث وزارت بهداشت، به اتفاق تعدادی دیگر از بروبچه های واحد اطلاع رسانی و روابط عمومی این وزارت خانه در چهل شبانه روز زیر سایه بمب و موشک و غم پرپر شدن همکارانشان، تولید شود.
بدون شک روایت ثانیه به ثانیه از حماسه آفرینی و جانفشانی های کادر سلامت، نیروهای امداد و نجات، هلال احمر، سازمان انتقال خون و غذا و داروی کشور در این گزارش نمی گنجد.
خوب می شود اگر این رشادت های برآمده از روحیه فرا شغلی و فراانسانیشان، به کتابی یا سکانس های یک سریال تلویزیونی تبدیل شود تا جهانیان مفهوم شجاعت و استقامت و وطن پرستی، انسجام و همدلی و انسانیت، گذشت و ایثار و خستگی ناپذیری را به تماشا بنشینند.




سلام
خدا قوت به شما، همکاران و دوستان گرانقدرتون ،باعث افتخارید
اول اینکه از خوندن متن بسیار لذت بردم
وجودتون غرور آفرینه
کنار مردم بودن، حراست از کشور و غیرت داشتن برای وطن ،به هر نحو، برای همه ی ما با ارزشه
درود بر انسانیت و شرافت شما بزرگواران
بسیار بدیع و خلاقانه است / در عین حال بایستی پخته تر شود / ما اهل رسانه ای های کهنه کار و فرتوت داریم کم کم کنار میرویم و خوشحالم که بعدی ها خیلی خوب میدانند چه کنند ..
با احساس و جذاب بود، ممنون خانم دریا وفایی عزیز.