سریال هزار و یک شب، چون نوری مرموز در دل تاریکی قصههای ایرانی میدرخشد، تماشاگر را به سفری میان خیال و واقعیت دعوت میکند. این اثر، نه صرفاً بازخوانی داستانهای کهن، بلکه جستجویی در هزارتوی روایت و معناست؛ جایی که قصه، چون آینهای از تجربه انسانی، زندگی را بازتاب میدهد و امکان رهایی را در دل خود نهفته دارد. مصطفی کیایی، کارگردانی که به سینمای مخاطبپسند و دلنشین شهرت دارد، این بار دست به خلق جهانی زده که گذشته و امروز، افسانه و روزمرگی، در هم میآمیزند و مرز میان رئالیسم و فانتزی را محو میکنند.
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر پایگاه خبری سپاهان خبر از نخستین قابها، بیننده در مه غلیظی از راز و رمز فرو میرود؛ فضایی که گاه تا سر حد ابهام پیش میرود و ذهن را به هزارتویی از پرسش و حدس میکشاند. اما این ابهام، نه برای سردرگمی، بلکه برای شکلدهی ساختاری است که قصه در آن جریان مییابد و خود را، با تمام شکوه و پیچیدگی، به نمایش میگذارد. روایت سریال، همانند هزار و یک شب، حول محور دخترانی میچرخد که با قصه گفتن، نه تنها جان، بلکه امید را به دیگران میبخشند؛ دختری که با کلام خود میتواند زندگی را از مرگ بازستاند، و این، بازتابی از توان قصه برای تحول و رهایی است.
شخصیتپردازی در سریال، به تدریج و با ظرافت شکل میگیرد. هر شخصیت، همچون نقشی در یک پرده خیال، با کنشها و واکنشهایش خود را آشکار میکند و روابط میان آنان، همواره آینهای از تجربههای انسانی است. کیایی با دیالوگهای شاعرانه و قابهای تصویرآفرین، فضایی خلق کرده که بیننده، حتی اگر با مضمون اصلی هم همدل نباشد، با فرم روایت همراه میشود. او روایت کلاسیک را میشناسد و توانسته آن را در زبانی مدرن و بدیع بازنمایی کند؛ قصهای که هم جذاب است و هم شاعرانه، هم ساده است و هم چندلایه.
در لایههای سینمایی، هزار و یک شب نمونهای از پیوند میان فانتزی و رئالیسم است. فانتزی در سریال، نه برای فرار از واقعیت، بلکه به عنوان پلی میان تجربه انسانی و اسطورهها به کار گرفته شده است. جهان سریال، گاه ملموس و روزمره است و گاه در دل آن، جرقهای از افسانه و رمز دیده میشود. این پیوند تدریجی، امکان رمزگشایی کنشگرانه با مخاطب را فراهم میآورد؛ بیننده خود را در مرز خواب و بیداری، واقعیت و خیال، مییابد و با هر قاب، حس حضور در قلمرو رویا بر او غالب میشود.
قصه سریال، هم ریشه در اسطوره دارد و هم به پیچیدگیهای جهان مدرن وصل میشود. این اتصال گاه مرز واقعیت و خیال را محو میکند و مخاطب را به سفری در قلمرو معنا دعوت میکند. همانند داستان هزار و یک شب، جایی که شهرزاد با قصه گفتن جان دختران را نجات میدهد، سریال نیز قصه را ابزار رهایی و کشف معنا قرار داده است. رهاییای که نه فقط در مسیر عاطفی، بلکه از خلال درک فلسفی و معمایی قصه حاصل میشود و مخاطب را با پرسشهایی از زندگی و مرگ و معنا روبرو میکند.
زیرمتن سریال، همان گزاره شاعرانه است که در خلاصه داستان آمده: «ما در روشنترین شب، به تاریکی قدم میذاریم. مرگ را از زندگی میدزدیم و زندگی را به مرگ برمیگردونیم.» این جمله، نه تنها هسته معنایی اثر را شکل میدهد، بلکه نقشهای است برای کشف رازهای نهفته در روابط انسانی، درام عاطفی و کنشهای پیچیده شخصیتها. هر قاب، هر دیالوگ و هر رخداد، مانند تکهای از فرش هزار و یک شب، تصویری از زندگی، عشق و تلاش برای بقا را در خود جای داده است.
در پایان، هزار و یک شب، فراتر از یک اقتباس صرفاً ادبی یا نمایشی، تجربهای است از ارتباط میان قصه و زندگی، میان خیال و واقعیت. این اثر یادآوری میکند که قصهها، حتی در قالب تلویزیونی و معاصر، قادرند با مخاطب گفتگو کنند و تجربهای انسانی و شاعرانه ارائه دهند؛ تجربهای که از دل فرهنگ و اسطورههای ما نشأت میگیرد و با هر لحظه، تماشاگر را به جهان رؤیا و معنا میبرد. مصطفی کیایی اثری خلق کرده که هم سرگرمکننده است و هم شاعرانه، هم مدرن است و هم کلاسیک، و در نهایت، هم روح مخاطب را میرباید و هم او را به تأمل و کشف معنا فرا میخواند؛ همان سحر هزار و یک شبی که از دیرباز در قصههای ایرانی جاری بوده است.







دیدگاهتان را بنویسید