گاهی برای فهمیدن زندگی، باید چند قدم از شهر دور شد و به جایی رسید که دیوار ندارد، سقفش آسمان است و صدای زنگولهها هنوز مهمترین خبر روزهستند. راه افتادم برای دیدن، برای شنیدن و برای بودن و خواستم یک روز، فقط یک روز، مهمان زندگی عشایر باشم، مهمان سیاهچادری که زندگی به معنای واقعی در آن جریان دارد، خانهای از جنس چادر بدون هیچ تجملاتی از زندگی در خانههایی از جنس آهن و سنگ و آجر.
همه چیز از جنس عشق است
به گزارش سرویس میراث و گردشگری پایگاه خبری سپاهان خبر نیاز به هماهنگی برای رفتن به مهمانی نبود، اینجا با آغوش باز مهمان را میپذیرند، نه لباس مخصوص میخواهد و نه پذیرایی آنچنانی چرا که همه چیز از جنس عشق است.
از دور سلام کردم و زنی از جنس کوچ با لبخندی بر لب من را مهمان چادرش کرد، نامش نوریجان عرب مختاری است، زنی که چینهای صورتش قصه سالها آفتاب و کوچ را با خود دارد.
استکان چای را که جلویم گذاشت از خودش بیشتر برایم گفت، از اینکه چهار فرزند دارد، سه پسر و یک دختر و از اینکه در سن ۱۲ سالگی پا به خانه بخت گذاشته است. نوری جان تمام عمرش در چادر گذشته و کوچ، بخشی از جان او شده است. ساده و صمیمی و بیتکلف من را مهمان سفرهاش کرد، سفرهای که بهجای تجمل، صفا داشت ومن از همان لحظه اول ورودم فهمیدم اینجا میان زندگی عشایری خوشیها واقعیتر هستند و آدمها بی آلایش ترند.

ما هنوز اصالت را نگه داشتهایم
از ییلاق و قشلاق برایم گفت و اینکه زمستانها، راهی نصرآباد شهرضا میشوند تا گوسفندان آنجا باشند و تابستانها دل به جاده میزنند و به چهارمحال و بختیاری، حوالی بروجن، میروند. وقتی از او میپرسم این رفت و آمد و کوچ چگونه است میخندد و میگوید: هیچ چیز کوچ برایمان سخت نیست چرا که این خود زندگی است.
دستان نوریجان اما قصهای متفاوت دارد از گلیمی که میبافد و از سیاه چادری که خودش بافته و سقف خانهاش شده است.
اشارهای به سیاه چادری که در آن نشسته بودیم کرد و ادامه داد: حالا خیلیها چادر برزنتی دارند، اما ما هنوز اصالت را نگه داشتهایم و در چادر سیاه زندگی میکنیم. من خودم، پشم میش را میریسم و به هم میتابم و سپس روی زمین دار میبندم و چادر را میبافم. البته امکانات کمی زندگی ما را راحتتر کرده و به جای غذا پختن با آتش، گاز و اجاق هم آمده و موتور برق هم داریم و شبهایمان روشن است.
اینجا کسی عجله ندارد
نوری جان از یک روز زندگی زن عشایری برایم بیشتر گفت و ادامه داد: صبح در چادر، خیلی زود شروع میشود، پیش از آنکه آفتاب خودش را نشان بدهد خمیر نان آماده میشود و بعد نوبت گوسفندها است وشیر دوشیدن البته در فصل و وقت خودش. من چادر را آب و جارو میکنم و سپس نان میپزم. غذا را هم کم کم برای ظهر آماده میکنم. ماست درست کردن، کره و دوغ گرفتن هم انجام میشود ولی هر به نوبت. اینجا کسی عجله ندارد، اما هیچ کاری هم روی زمین نمیماند.

من در شهر نفسم میگیرد
زندگی عشایری، البته خالی از سختی نیست و زن کوچ اشارهای هم به سختیها میکند و میگوید: قبلاً زندگی راحتتر بود ولی حالا گرانی و خشکسالی، زندگی ما را هم سخت کرده است و وقتی علوفه در طبیعت کم میشود، باید آن را خرید تا دامها از گرسنگی تلف نشوند. ما درآمدمان از همین گوسفندان است و زمانی که خشکسالی باشد همه چیز سخت میشود.
با اینهمه، وقتی صحبت از انتخاب دوباره زندگی میکنم و از او میپرسم که اگر دوباره متولد شود و به او قدرت انتخاب بدهند، نوریجان حتی لحظهای مکث نمیکند و میگوید از بچگی با این زندگی بزرگ شده، به آن عادت دارد و دلش نمیخواهد یکجانشین شود و شهر را دوست ندارد.
او میگوید من در شهر نفسم میگیرد، شهر هوایش آلوده است و کسی که به زندگی در هوای آزاد عادت کرده، نمیتواند در شهر دوام بیاورد. اینجا آرامش است حتی اگر گرانی باشد. غذاهایشان هم مثل زندگیشان ساده و ماندگار است و نوری جان از غذاهایی که درست میکند میگوید، از قرمه که غذای خاص عشایر است و از گوشت گوسفند درست میشود و میتوان آن را مدتها نگه داشت.
یک روز زندگی را زندگی کردم
مهمانی در چادر نوریجان، شنیدن صدای باد و سکوت دشت و تماشای زندگی که هنوز به طبیعت گره خورده، آرامشی عجیب به همراه داشت و من با همه وجود پی بردم که، اینجا خوشی در با هم بودن است، در کار کردن کنار هم، در ساده زیستن و در آرامشی که نه خریده میشود و نه میتوان آن را ساخت. زندگی عشایری شاید سخت باشد، اما زندگی است زنده، صادق و پرمعنا و من کنار نوری جان و خانوادهاش، یک روز زندگی را زندگی کردم.











دیدگاهتان را بنویسید