جلالالدین محمد بلخی، نامدار به مولانا، در ششم ربیعالاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ، ( افغانستان امروزی) چشم به جهان گشود. پدرش، بهاءالدین ولد، فقیهی برجسته ملقب به «سلطانالعلما» بود. با آشفتگیهای سیاسی زمانه و سایهٔ شوم هجوم مغولان، خانواده دیار خود را ترک گفتند و پس از سفری دراز و اقامت در مناطقی چون بغداد، مکه و دمشق، سرانجام در قونیه رحل اقامت افکندند.
به گزارش سرویس فرهنگ پایگاه خبری سپاهان خبر جلالالدین جوان، مبانی علوم دینی، کلام و فقه را نخست نزد پدر و سپس محقق ترمذی آموخت و خود به مفتی و مدرسی معتبر در قونیه بدل گشت. اما نقطهٔ عطف زیست او در پاییز ۶۴۲ هجری قمری رخ داد؛ دیداری سرنوشتساز با عارفی شوریدهحال به نام شمس تبریزی. این پیوند معنوی، مفتی موقر و مسندنشین مدرسه را به شاعری سوختهجان و پیامآور عشق و رهایی بدل ساخت؛ دگرگونی عمیقی که تا واپسین دم حیاتش در جمادیالثانی ۶۷۲ هجری قمری خاموش نشد.
میراث مکتوب مولانا دو قلهٔ بیبدیل دارد که هر یک ساحتی از جان او را بازمیتابانند:
_ مثنوی معنوی: شاهکاری در شش دفتر و نزدیک به ۲۶ هزار بیت، که آن را «قرآن در زبان پهلوی» نیز خواندهاند. این اثر با تمثیلهای دلنشین، حکایات تمثیلی و براهین ظریف حکمی، راهنمای سلوک باطنی، خودشناسی و بازگشت به اصل خویش است؛ همان ندایی که در مطلع کتاب سر میدهد:
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش»
_ دیوان کبیر (غزلیات شمس): اقیانوسی از شور، ریتم و موسیقی واژگان. دیوان شمس نه مانیفستی فلسفی، بلکه سرریز هیجانی عارفانه از تپش روح در ساحت عشق الهی و رهایی از بندهای تعلقات فانی است.
در کنار این دو منظومه، آثاری چون «فیه ما فیه» (مجموعهٔ سخنان و مجالس مولانا)، «مجالس سبعه» (خطابهها و مواعظ) و «مکتوبات» (نامههای وی) پرتوی دقیق بر ابعاد عملی و اجتماعی اندیشه او میافکنند.
مولانا و بحران هویت انسان معاصر
نسل امروز در محاصرهٔ سرعت سرسامآور دادهها، بازنماییهای توخالی مجازی و مصرفگرایی مدرن، به یکی از بزرگترین چالشهای وجودی بشر مبتلا شده است: «بحران هویت و گمگشتگی معنا» انسانی که اضطراب زیستن را با شتاب بیشتر پاسخ میدهد و برای دستیابی به دمی آرامش و تسلی روان، به هر ریسمان فرسودهای دست میاندازد؛ از شبهمعنویتهای تجاری و دورههای سطحی خودیاری گرفته تا آرامبخشهای مقطعی و هویتهای بدلی.
مولانا دقیقاً انگشت بر همین گسستگی میگذارد. او ریشهٔ این تشنگی سیریناپذیر را در جستوجوی آب درون «سراب بیرون» میداند. در نگاه مولانا، هویت راستین نه در انباشت القاب، تصویرهای فریبنده و تأیید دیگران، بلکه در «اتصال به مبدأ هستی» و بازیافتن ” منِ اصیل» نهفته است؛
«تو نه این جسمی، تو آن دیدهای / گر تو خود را گم کنی، ور دیدهای”
آموزهٔ مولانا برای نسل سرگردان امروز یک فرار موقت نیست؛ بلکه نسخهٔ بازگشت به خویشتن است: اینکه آرامش حقیقی نه در غوغای هیاهوی جهان، بلکه در درون جان و پذیرش حقیقت رنج بهمثابه شکافی که نور آگاهی از آن میتابد، به دست میآید. بازخوانی متون او، کشف چراغی است که میتوان با آن هویت گمشده را در کوچه پسکوچههای دنیای ماشینی بازیافت.




دیدگاهتان را بنویسید