در روزهایی که صدای آژیرها و غرش موشکها، به متن زندگی بدل شده بود، دوربینهای هنر ملی خاموش نماندند تا حماسهای به بلندای تاریخ را ثبت کنند. سریال اپیزودیک اهل ایران که این شبها از قاب شبکه یک سیما میهمان خانههای ما است، تنها یک مجموعه تلویزیونی نیست ، بلکه اولین سند رسمی و ثبتشده از هنر نمایش ایران در میانه جنگ اخیر است. اثری که با طراحی محمدحسین مهدویان و سرپرستی نویسندگان توسط مهدی یزدانیخرم، با سرعتی باورنکردنی از دل حادثه بیرون آمد و نشان داد که هنرمند ایرانی، حتی در میانه ویرانی و آتش، سنگر تبیین و روایت را رها نمیکند.
باید کلاه را به احترام عوامل این سریال از سر برداشت
اولین چیزی که در مواجهه با اهل ایران باید به آن اشاره کرد، سرعتعمل ستودنی سازندگان آن است. باید کلاه را به احترام عوامل این سریال از سر برداشت ، افرادی که در روزهای پرالتهاب جنگ و زمانی که خیلیها به دنبال یافتن جای امن بودند، در تهران ماندند، همت کردند و این اثر نمایشی را ساختند. در حالی که معمولاً فرآیند ساخت یک سریال ماهها و سالها به طول میانجامد، تیم سازنده اهل ایران تنها ۴۰ روز پس از آغاز درگیریها، دو قسمت نخست را به آنتن رساندند. این رکوردشکنی در تاریخ سریالسازی ایران، نشاندهنده یک واکنش سریع هنری است که همپای رزمندگان، در جبهه فرهنگی قد علم کرد.
معماران روایت فوری
حضور محمدحسین مهدویان به عنوان طراح و خالق مجموعه و مهدی یزدانیخرم در جایگاه سرپرست نویسندگان، امضای خاصی به کار بخشیده است. این ترکیب، پیش از این در فیلم نیمشب نیز نشان داده بود که توانایی بالایی در ارائه واکنشهای سریع سینمایی به حوادث دارد. ساختار اپیزودیک سریال با کارگردانان متفاوت در هر قسمت، انتخابی هوشمندانه بود تا علاوه بر بالا رفتن ریتم تولید، نگاههای گوناگونی به واقعه جنگ در دل یک اثر واحد گنجانده شود.
از ویرانههای گاندی تا پرچمهای خون سبز
اپیزود اول با نام رستگاری در گاندی به کارگردانی محسن بهاری، یک درام عاشقانه را در دل فاجعه حمله موشکی به بیمارستان گاندی روایت میکند. داستان رابطه دکتر سیمین ماندگار (با بازی نسیم داداشی) و سام کلانتر (با بازی مهدی جعفری) در میانه التهاب بیمارستان، اگرچه در پرداخت علت رابطه کمی گنگ باقی میماند، اما در نمایش لحظات حسی موفق است. سکانس اصابت موشک و بهت سام کلانتر و پیرمرد کیوسکدار، یکی از ماندگارترین قابهای این قسمت است. با این حال، پاشنه آشیل کار در جزئیات فنی صحنه است ، جایی که شیشههای سالم و لباسهای تمیز بازیگران در میانه ویرانههای بیمارستان، کمی از باورپذیری فضا میکاهد.
در مقابل، اپیزود دوم با عنوان خون سبز به کارگردانی علی سراهنگ، اثری عمیق و نمادین است. اینجا برای اولین بار، پرچم ایران از یک ابزار صحنه (اکسسوار) به یک عنصر دراماتیک بدل میشود. قصه کریم کوثری (کریم بیتل)، رفیق قدیمی شهید چمران که پرچمساز است، با بازی درونی و مقتدرانه کاظم هژیرآزاد، نشان داد که همچنان دود از کنده بلند میشود. تقابل او با نسل جوان (حسام شهیدی و زهرا رادمهر) و ایده تکاندهنده نذر رنگ سبز برای خون شهید، این اپیزود را به لحاظ محتوایی یک گام جلوتر از قسمت اول قرار میدهد.
چالشهای روایت در میانه آتش
با وجود تمام تحسینها، اهل ایران با چالشهای بزرگی نیز روبرواست. شاید بتوان گفت بزرگترین سوی منفی ساخت فیلم در بطن جنگ، محدودیتهای امنیتی است. ارائه آدرس دقیق، فیلمهای دوربین مداربسته یا آمار واقعی تلفات در زمان وقوع جنگ، از نظر امنیتی حساسیتزا است و همین باعث شده تا لوکیشنها عموماً در فضاهای بسته و ساختگی محصور بمانند. مخاطبی که انتظار دارد فضایی ملموس و مستندگونه (شبیه به بیدارشو آرزو عیاری یا زیر درختان زیتون کیارستمی) را ببیند، گاهی با فضایی مواجه میشود که پیوند تنگاتنگی با لحظه حال جنگ ندارد.
بزرگترین برنده این سریال، احساس است
اما حقیقت این است که بزرگترین برنده این سریال، احساس است. تمامی عوامل از پشت تا جلوی دوربین، به واسطه فاصله کمی که با اتفاق دارند، دردی تازه و احساسی قوی را به مخاطب منتقل میکنند که شاید در سالهای بعد و با سرد شدن داغ واقعه، بازسازی آن ممکن نبود.
باید به سازندگانی که در میانه بحران، سنگر هنر را حفظ کردند آفرین گفت، اهل ایران در تاریخ هنر ایران، به عنوان اولین فریاد برآمده از احساس و درد ناشی از یک تهاجم ناگهانی، تعبیر و تحلیل خواهد شد. این سریال، نه یک اختتامیه، بلکه شروعی است برای ثبت هنری روزگاری که ایران، یکپارچه در برابر تجاوز ایستاد. جایگاه خاص این اثر، نه فقط در کیفیت فرمی، بلکه در شجاعت روایت در لحظه حادثه نهفته است.




دیدگاهتان را بنویسید