در میان انبوه رخدادهای تاریخی ایران، نام برخی چهرهها چنان در غبار فراموشی فرو رفته که گویی هرگز زیستهاند. «آزرمیدخت» یکی از همین شخصیتهای گمشده است؛ دختر خسروپرویز، آخرین پادشاه مقتدر ساسانی، که در سالهای پایانی عمر آن امپراتوری پهناور، برای مدت کوتاهی بر تخت نشست. روایتهای تاریخی، هرچند ناقص و آمیخته با افسانه، او را زنی هوشمند، جسور و سرسخت توصیف میکنند که در برابر توطئههای درباریان و سپاهیان ایستاد، اما سرانجام در پیوندی تراژیک با قدرت و خیانت، نابینا شد و بعد از چندی به قتل رسید. آنچه از آزرمیدخت در منابعی چون تاریخ طبری و شاهنامه باقی مانده، نه یک زندگینامهٔ کامل، که تکتکههایی از یک حماسهٔ ناتمام است؛ حماسهای از زنی که در میان مردانِ قدرتطلب، تنهای تنها ماند.
بازخوانی چنین شخصیتهایی، تنها یک کنش هنری نیست؛ بلکه نوعی «باستانشناسی هویتی» محسوب میشود. ما با بازگرداندن این چهرههای فراموششده به صحنه روزگار، نه فقط به آنها زندگی دوباره میبخشیم، بلکه به خودمان یادآوری میکنیم که تاریخ، همواره بیش از آنچه در کتابهای درسی آمده، روایتهای ناگفته دارد. تئاتر تاریخی، به عنوان آیینهای تمامقد، میتواند این لایههای پنهان را بنمایاند و گفتوگویی میان گذشته و حال برقرار کند. در عصری که هویتها در معرض تهدید و تحریف قرار دارند، نمایشهایی از جنس «آزرمیدخت» به ما یادآور میشوند که ریشههای تمدن ایرانی، تنها به شکوه هخامنشی یا ساسانی خلاصه نمیشود، بلکه در خونِ دل زنان و مردانی نیز جاری است که نامشان در حاشیهٔ تاریخ گم شده است.

اهمیت اینگونه اجراها از دو جهت حائز اهمیت است: نخست، از منظر حفظ میراث ناملموس و انتقال آن به نسل جدید که با زبان تصویر و حرکت، بیش از متن خشک تاریخی ارتباط برقرار میکند؛ و دوم، از نظر انتقادی و اجتماعی، زیرا بازنمایی قدرت، جنسیت و عدالت در بستر تاریخ، همواره نگاهی تازه به مسائل امروز میگشاید. گروه هنری «رادراما» به سرپرستی رادنوش مقدم، با سالها تجربه در پیوند آیینهای کهن نمایشی ایران با ساختارهای مدرن، در این مسیر گام نهاده و نمایش «آزرمیدخت» را که از ۲۲ تیر تا ۲ مرداد ۱۴۰۵ در سالن ماه حوزه هنری اصفهان روی صحنه رفتهایت، به مثابه تلاشی برای زندهنگهداشتن حافظه تاریخی و خلق گفتمانی نو درباره هویت و مقاومت رقم زده است. در ادامه، گفتوگوی اختصاصی ما با این هنرمند پرتلاش را میخوانید.
ایده اولیه پرداختن به شخصیت «آزرمیدخت» چگونه شکل گرفت و چرا از میان شخصیتهای تاریخی، سراغ ملکهای ساسانی رفتید که برای بسیاری از مخاطبان ناشناخته است؟
سالهاست دغدغه اصلی گروه «رادراما» آیینهای نمایشی ایران است. در آثار پیشین نیز از متون شناختهشده جهان، مانند هملت، استفاده میکردیم و آنها را در پیوند با فرهنگ، آیینها و شیوههای اجرایی ایرانی بازخوانی و اجرا میکردیم. وقتی نمایشنامه آزرمیدخت نوشته میلاد حسینی را خواندم، با متنی روبهرو شدم که از نظر ادبی، انتخاب واژگان، ساختار روایت و نگاه چندوجهی به شخصیتی تاریخی، بسیار ارزشمند بود.
این نمایشنامه کاملاً همراستا با اهداف پژوهشی و هنری گروه ما بود؛ بهویژه اینکه ظرفیت اجرای آن با شیوههای اصیل نمایش ایرانی، مانند «بازی در بازی» و «فاصلهگذاری»، بهخوبی در متن وجود داشت و همین مسئله ما را در انتخاب آن مصممتر کرد. البته آزرمیدخت تنها یکی از زنان فراموششده تاریخ ماست و زنان و مردان گمنام بسیاری در ادوار مختلف تاریخ ایران، همچنان از موضوعات اصلی پژوهش و تولید آثار آینده گروه رادراما خواهند بود.
تجربه همکاری با میلاد حسینی به عنوان نویسنده چگونه بود و چه گفتوگوهایی بین شما برای تبدیل متن به یک اثر نمایشی شکل گرفت؟
همکاری با میلاد حسینی برای من تجربهای بسیار ارزشمند و لذتبخش بود. در ابتدا هیچ راه ارتباط مستقیمی با ایشان نداشتیم و تمام مکاتباتمان از طریق انتشارات انجام میشد، اما در نهایت موفق شدیم با یکدیگر گفتوگو کنیم. همانگونه که آثارشان سرشار از اندیشه، ظرافت و دانش است، خود ایشان نیز هنرمندی کمنظیر، فروتن و آگاه هستند. امیدوارم فرصت خواندن و اجرای آثار بیشتری از ایشان را داشته باشیم.
این همکاری نشان داد که تعامل میان نویسنده و کارگردان، اگر بر پایه احترام متقابل و فهم مشترک از جهان اثر باشد، میتواند به خلق اثری چندلایه بینجامد. میلاد حسینی با شناخت عمیقی که از اسطورهشناسی و تاریخ ایران دارد، فضایی را فراهم آورده که کارگردان بتواند در آن به کاوش بپردازد و از چارچوبهای سنتی خارج شود. گفتوگوهای ما بیشتر بر سر این بود که چطور میتوان وفادار به متن بود و در عین حال، اجرایی پویا و امروزی ارائه داد که هم برای مخاطب عام جذاب باشد و هم برای منتقد حرفهای.
شنیدهام که نمایشنامه در ابتدا به صورت مونولوگ طراحی شده، اما شما آن را به دو نسخه «تکنفره» و «چندنفره» تبدیل کردید. ایده این تغییر از کجا آمد و چه چالشهایی داشت؟
بله. این نمایش در ابتدا دقیقاً براساس شکل اصیل متن، یعنی به صورت یک مونولوگ، تمرین شد؛ اما در جریان تمرینها، گروه به این نتیجه رسید که میتوان روایت را از زاویه دید شخصیتهای دیگر نیز بازگو کرد. از سوی دیگر، برای ما مهم بود که به مخاطب یادآوری کنیم هر اثر نمایشی حاصل یک زاویه دید است و هیچ روایتی، تنها روایت ممکن نیست. به همین دلیل متن دوم با دراماتورژی من و همراهی اعضای گروه شکل گرفت و اجرا شد.
روند انتخاب و هدایت بازیگران دیگر در این نمایش جمعی چگونه بود؟
انتخاب بازیگران از میان هنرآموختگان گروه انجام شد. فرآیند هدایت آنها نیز مانند تمام آثار رادراما، بر پایه شیوه تمرینی نمایش ایرانی شکل گرفت؛ شیوهای که بر بداههپردازی، آزادی عمل، خلاقیت و توانمندی بازیگر استوار است و در نهایت به متن و اجرای نهایی میرسد.
«آزرمیدخت» به عنوان یکی از سه پادشاه زن تاریخ ایران، روایتی از قدرت، تنهایی و خیانت است. به نظر شما مهمترین پیامی که این شخصیت برای مخاطب امروز دارد، چیست؟
یکی از مهمترین مفاهیم نمایش برای من این است که عقوبت ظلم، گناه و سوءاستفاده از قدرت، دیر یا زود فرا میرسد؛ فرقی نمیکند بر تخت باشی یا در بلندترین کاخهای ساسانی زندگی کنی. حتی ریختن خون آهویی بیپناه نیز بیپاسخ نمیماند.
با توجه به اینکه این نمایش به «اسطوره، هویت و مقاومت» میپردازد، آیا بازخوانی این شخصیتهای گمشده در تاریخ را نوعی مقاومت در برابر فراموشی میدانید؟
نمیدانم بتوان نام آن را «مقاومت در برابر فراموشی» گذاشت یا نه؛ چون مقاومت، خود نوعی ایستادگی در برابر فراموش کردن است. من ترجیح میدهم نامش را «آشتی با تاریخ» یا «شناخت تاریخ» بگذارم. هر ملتی که تاریخش را بشناسد، آیندهاش را آگاهانهتر خواهد ساخت.
چگونه توانستید تعادل بین وفاداری به روایت تاریخی و خلق یک درام جذاب را حفظ کنید؟
ابتدا باید بگویم این نمایشنامه روایت صرفِ تاریخ نیست. هر نویسندهای این حق را دارد که با تکیه بر تخیل هنرمندانه، خردهروایتها را بازآفرینی کند. برای مثال، در تاریخ، نابینا شدن آزرمیدخت به دست خودش اتفاق نمیافتد، بلکه این کار توسط پسران فرخهرمز انجام میشود؛ اما نویسنده با نگاهی تراژیک و یادآور شخصیت ادیپ، این کنش را به خود آزرمیدخت میسپارد، زیرا او خود را مسئول رنج مردمش میداند.
در توضیحات اثر به «جهان پس از مرگ و عدالت جهان هستی» اشاره شده است. این مفاهیم چگونه در بستر داستان تاریخی شکل گرفتهاند؟
این نگاه، ریشه در باورهای آیینی و مذهبی ایرانیان دارد. تاریخ نیز بارها نشان داده است که هیچ ظلمی بیپاسخ نمیماند و شاید زیبایی تاریخ همین باشد که امروز میتوانیم نتیجه آن رخدادها را ببینیم.
شما تئاتر را «نزدیکترین رسانه به روح انسان» میدانید و معتقدید نفس مخاطب برایتان مقدس است. این نگاه چگونه در اجرای «آزرمیدخت» نمود پیدا کرده است؟
صحبت کردن درباره این تجربه برایم دشوار است، چون احساس میکنم واژهها از توصیف آن ناتواناند. آزرمیدخت از دل ارتباط با مخاطب متولد میشود. از همان نخستین لحظهای که نگاه نخستین تماشاگر به من گره میخورد، این ارتباط آغاز میشود و حتی پس از پایان اجرا و خروج مخاطب از سالن نیز ادامه پیدا میکند. این دیالکتیک میان بازیگر و تماشاگر، لحظهبهلحظه نمایش را شکل میدهد. شاید از بیرون تصور شود که مخاطب فقط روی صندلی نشسته است، اما تمام نیروی اجرای من از چشمها، نفسها، سکوتها و انرژی شگفتانگیز او میآید. من آزرمیدخت را در چشمان مخاطبان میبینم و آنها نیز آزرمیدخت را در من پیدا میکنند. از همان لحظه هر دو سپرهایمان را زمین میگذاریم، بیدفاع و صادق میشویم و همچون یک تن واحد، نمایش را زندگی میکنیم.
همزمان کارگردانی و ایفای نقش اصلی، چه چالشهای خاصی برای شما داشت و چگونه از پسِ نگاه کردن به اجرای خودتان برمیآمدید؟
کار بسیار دشواری بود؛ بهویژه اینکه مونولوگ بهتنهایی هم برای کارگردان و هم برای بازیگر چالشی بزرگ است، چه برسد به اینکه این دو مسئولیت بر عهده یک نفر باشد. دو چیز به من جسارت این تجربه را داد؛ نخست سالها تجربه بازیگری، کارگردانی و تدریس، و مهمتر از آن، گروه حرفهای رادراما. بدون همراهی این گروه، چنین اجرایی هرگز ممکن نبود. اعضای گروه لحظهبهلحظه کنار من بودند و به دلیل نگاه مشترک، دقیقاً میدانستند من از خودم و از اثر چه انتظاری دارم. همچنین از تمام اعضای گروه در بخشهای صحنه، نور، لباس، گریم، تبلیغات، تولید و اجرا صمیمانه سپاسگزارم.
موسیقی و طراحی صحنه در القای فضای تاریخی و ذهنی این نمایش چه نقشی دارند؟
تمام عناصر بصری و شنیداری نمایش، خود بخشی از شخصیتهای اثر بودند. در طراحی آنها نیز تلاش کردیم همان پیوند میان تاریخ و امروز حفظ شود. طراحان صحنه و موسیقی با درک درست این جهان نمایشی، نقش بسیار مؤثری ایفا کردند و در طراحی صحنه نیز امکان اجرای اثر در شهرهای مختلف را در نظر گرفتند.
شما از هشت سالگی روی صحنه تئاتر بودهاید. این تجربه طولانی چه تأثیری بر نگاه شما به شخصیتپردازی در این نمایش داشته است؟
هر سال زندگی، اجرا و تجربه رنجهای انسانی، توشهای به چمدان بازیگر اضافه میکند. هرچه این چمدان پربارتر شود، بازیگر روی صحنه دستِ بازتری خواهد داشت. آزرمیدخت سرشار از رنجهایی است که هر انسانی، فارغ از جایگاه اجتماعیاش، ممکن است تجربه کند. مهم این است که بازیگر رنجهای زندگی را آگاهانه زندگی کرده باشد تا روزی بتواند آنها را به هنر تبدیل کند.
در کارنامه شما آثار متنوعی از کمدی تا درام دیده میشود. انتخاب یک اثر تاریخی-اسطورهای، نقطه عطفی در مسیر هنریتان محسوب میشود؟
پیش از این نیز در آثار تاریخی بازی کرده بودم، اما در درون من همیشه کودکی بازیگوش زندگی میکند که عاشق تجربه کردن است. چالشهای تازه مرا هیجانزده میکنند. تراژدیهای تاریخی را دوست دارم، از کمدی لذت میبرم، ملودرام مرا به وجد میآورد و در تجربه سبکهای مختلف، شور و اشتیاق فراوانی دارم. با این حال، تاریخ و رازهای ناگفته آن برای من کششی ویژه دارد.
به عنوان یک مدرس دانشگاه، وضعیت کنونی تئاتر اصفهان را چگونه میبینید و چه راهکاری برای جذب مخاطب بیشتر به سمت تئاترهای تاریخی دارید؟
تئاتر اصفهان روزهای دشواری را پشت سر میگذارد؛ از کمبود سالنهای استاندارد و امکانات بهروز گرفته تا مشکلات تبلیغات، اقتصاد هنر، فشارهای روانی و کمبود آموزش مخاطب درباره حقوق خود و معیارهای یک اثر حرفهای. و البته تجربه اجرا در روزهای جنگ، خود به تنهایی میتواند موضوع یک کتاب باشد.
از چالشهای تئاتر اصفهان به خصوص درباره خانمها برایمان بگویید.
من عاشق اصفهانم و این را همه میدانند. سالها در تهران درس خواندم، زندگی کردم و کار کردم، اما نتوانستم دور از اصفهان بمانم و دوباره بازگشتم. همه به من میگفتند در تهران بمان؛ برای آینده حرفهایات بهتر است. بله، شرایط کار در تهران و همکاری با استادان این حوزه بسیار ارزشمند است و همیشه از آن آموختهام، اما همیشه با خودم گفتهام اگر همه بروند، چه کسی برای اصفهان میماند؟ خانه چه میشود؟ مخاطب اصفهانی هم حق دارد تئاتر خوب ببیند. البته این روزها کمی دلگیر و دلسرد شدهام و گاهی به رفتن فکر میکنم. زنان هنوز هم برای دیده شدن باید چند برابر بیشتر تلاش کنند، پوستکلفت باشند و دوام بیاورند؛ اما امروز دیگر بیش از هر چیز، تنها یک نگاه برایم اهمیت دارد؛ نگاه مخاطب.
وضعیت استقبال کارگردانهای اصفهانی از تئاتر تاریخی چطور بوده است و چقدر از طرف این دوستان حمایت شدید؟
خانواده تئاتر، مانند هر خانواده دیگری، روابط پیچیدهٔ خودش را دارد؛ هم حمایت در آن هست و هم گاهی نبودِ حمایت. از همه کسانی که در کنار ما بودند، صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی موفقیت دارم. اما در نهایت، تئاتر بدون مخاطب معنا پیدا نمیکند. این مخاطب است که با حضورش، نمایش را کامل میکند.





دیدگاهتان را بنویسید