×
×
آخرین اخبار

ریشه‌یابی اضطراب و افسردگی در عصر دویدن‌های بی‌فرجام
همه‌چیز دارم اما حالم خوب نیست، چرا؟

  • کد نوشته: 54758
  • 27 تیر 1405 - 01:30 ب.ظ
  • ۰
  • در دورانی زندگی می‌کنیم که اضطراب و افسردگی دیگر نه اختلالاتی پراکنده در پرونده‌های بالینی، بلکه به اتمسفر تنفسی جامعه تبدیل شده‌اند.
    همه‌چیز دارم اما حالم خوب نیست، چرا؟
  • «این روزها در اتاق درمان، جایی که نقاب‌های روزمره کنار می‌روند و آدم‌ها با صادقانه‌ترین بخش تجربه‌ی زیسته‌ی خود روبه‌رو می‌شوند، یک ترجیع‌بند مشترک شنیده می‌شود:”همه‌چیز دارم، اما حالم خوب نیست” یا “پاهایم می‌دوند، اما روحم جا مانده است”… .

    بهاره فروغی‌فرد، یک روان‌شناس ارشد بالینی است که وقتی با او در راهروی یکی از مراکز درمانی قدم می زدیم و راجع به علت افزایش افسردگی و بیماری های روحی روانی گپ و گفت می کردیم، پس از بیان جملات بالا، ادامه داد:« فراموش نکنیم که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که اضطراب و افسردگی دیگر نه اختلالاتی پراکنده در پرونده‌های بالینی، بلکه به اتمسفر تنفسی جامعه تبدیل شده‌اند. در همین فضاست که درمانگر، با صادقانه‌ترین بخش تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌ها مواجه می‌شود؛ جایی که رنج، کمتر پنهان می‌ماند و بیشتر معنا می‌طلبد… ». صحبت های او که ناخودآگاه تداعی کننده ماجرای کتاب ” انسان درجستجوی معنا” اثر ویکتور فرانکل روان پزشک اتریشی بود، سوالاتی را هم در ذهنمان ایجاد کرد که ماحصل این گفتگو را درادامه می خوانید:

    چرا جامعه‌ی امروز، با وجود دسترسی به رفاه بیشتر و ارتباطات وسیع‌تر، این‌چنین درگیر فرسودگی روانی است؟

    معتقدم برای فهم این پدیده باید از نگاه تقلیل‌گرایانه‌ای که اضطراب و افسردگی را صرفاً به «کمبود هورمون‌های مغزی» یا «ضعف اراده» محدود می‌کند، فاصله بگیریم. درواقع آنچه امروز با آن مواجهیم، حاصل برخورد سه گسل عمیق روانی و اجتماعی است. بشر امروز در تالاری از آینه‌های دگرگون‌شده زندگی می‌کند. شبکه‌های اجتماعی ما را در معرض «شایستگی‌های گزینش‌شده» دیگران قرار داده‌اند. ذهن انسان به طور پیش‌فرض تمایل به مقایسه دارد؛ اما وقتی بخش‌های تاریک و چالش‌های عادی زندگی خود را با تیزرهای تبلیغاتی و درخشان زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم، خروجیِ ذهن چیزی جز احساس کارآمدیِ پایین، شرم و در نهایت افسردگی نخواهد بود.

    درواقع مقایسه های سمی، درست است؟

    بله، ما درگیر «کمال‌گرایی تحمیلی» شده‌ایم؛ تصویری بی‌پایان از آنچه «باید باشیم» که ما را از آنچه در واقعیت «هستیم» بیزار و ناامید می‌کند.

    نگرانی و دلهره از زمان حال و آینده، موضوعی که تقریبا شایع است. آیا این نوع هیجانات منفی هم می تواند مقدمه بروز افسردگی باشد؟

    بی شک تاثیر اضطراب ها را نباید دست کم گرفت. اضطراب در ذات خود، پاسخ تکاملی بدن به ابهام و تهدید است اما وقتی ابهام به ویژگی پایدار زیست‌بوم ما تبدیل می‌شود از نوسانات اقتصادی گرفته تا تغییرات پرشتاب تکنولوژی، سیستم عصبی ما در وضعیت هشدار دائم باقی می‌ماند. ترشح مداوم هورمون‌های استرس، بدن را فرسوده و ذهن را خسته می‌کند. اضطراب مزمن، مانند موتور خودرویی است که در حالت خلاص، با آخرین سرعت گاز می‌خورد؛ در نهایت، این موتور می‌سوزد و این نقطه آغاز افسردگی (یعنی انقباض روانی برای بقا) است.

    نظرتان درباره برخی رابطه های مجازی و نقشی که در مبتلا کردن افراد به افسردگی دارد چیست؟

    به نکته خوبی اشاره شد و ساعت ها می توان راجعش آسیب شناسی انجام داد. ببینید،”بحران معنا و عدم اصالت روابط” از جمله عوامل دخیل در افسردگی های کنونی است. ارتباطات ما از نظر تعداد «زیاد» شده‌اند اما از نظر عمق و کیفیت، خیر. ما دوستان مجازی زیادی داریم اما شبی که غمگینیم، گوشی تلفنمان برای به اشتراک گذاشتن یک گفتگوی صمیمانه و واقعی، سوت و کور است. انسان موجودی رابطه‌مند است و زمانی که روابط امنِ چهره‌به‌چهره جای خود را به لایک‌ها و اموجی‌های سرد می‌دهند، فرد دستخوش تنهایی وجودی می‌شود. افسردگی، فریاد ناخودآگاه روان ماست وقتی احساس می‌کند زندگی‌اش خالی از معنای اصیل و اتصالات واقعی شده است.

    با این همه، مسیر عبور چیست؟ بالاخره چه باید کرد؟

    به عنوان کسی که روزانه با رنج‌های روانی مراجعان مواجه است، شفای این درد مشترک را در چند گام بالینی و عملی می‌بینم. ۱-تغییر زاویه دید نسبت به رنج، اینکه بفهمیم اضطراب و افسردگی دشمنان ما نیستند؛ آن‌ها سیستم‌های هشداردهنده روان ما هستند. افسردگی به ما می‌گوید”روشی که برای زندگی انتخاب کرده‌ای دیگر کار نمی‌کند، باید بازنگری کنی”، اضطراب می‌گوید”چیزی در دنیای درونی یا بیرونی تو نیاز به توجه و مرزبندی دارد”.پس گام اول، گوش دادن به این پیام‌ها به جای خفه کردن آن‌ها با مُسکن‌های موقت است. ۲-پناه بردن به آغوش واقعیت ملموس، یعنی ما باید عامدانه از فضای دیجیتال فاصله بگیریم و به حواس پنج‌گانه خود بازگردیم. لمس طبیعت، گفتگوی حضوری بدون نگاه کردن به صفحه گوشی، و تمرکز بر «اینجا و اکنون»، سیستم عصبی برانگیخته ما را آرام می‌کند. ۳- به جای سرزنش، نسبت به خودمان شفقت داشته باشیم. در جامعه‌ای که دائم ما را به «قوی بودن» و «موفقیت بی‌وقفه» دعوت می‌کند، پذیرش ضعف‌ها و خستگی‌ها، یک کنش شجاعانه است. به خودمان اجازه دهیم که گاهی غمگین، خسته یا مضطرب باشیم. پذیرش وجود رنج، نیمی از مسیر درمان است. ۴-توسعه روابط امن و باکیفیت، یعنی بر روی آدم‌هایی سرمایه‌گذاری کنیم که می‌توانیم در حضورشان خودِ واقعی‌مان باشیم؛ بدون ترس از قضاوت، بدون نیاز به نقاب‌های اجتماعی.

    قاعدتا فردی که دچار افسردگی عمیق شده، نمی تواند به تنهایی آنچه گفتید را انجام دهد:

    بله، درست است. نمی توان از چنین بیماری توقع داشت که خودش طبیب درد خودش شود، قبل از هر اقدامی باید به درستی متوجه شود که مراجعه به متخصص روانشناس، اصلا نشانه ضعف نیست. پس به محض مشاهده علائم اضطراب و ناامیدی، بدون هیچ خجالتی برای دریافت کمک ومشاوره اقدام کنیم.

    نکته دیگری باقی مانده است؟

    ریشه‌یابی اضطراب و افسردگی در عصر دویدن‌های بی‌فرجام از موارد بسیار مهمی است که باید مورد توجه فوری سیاستگذاران قرار گیرد زیرا می تواند یک نسل را تحت الشعاع قرار دهد. همچنین تاکید می کنم به جای پنهان کردن سایه‌های درونمان، جرات روشن کردن چراغ درمان را پیدا کنیم، یادمان نرود که بهداشت روان یک موضوع فانتزی و لوکس نیست؛ بلکه زیربنای حیات فردی و جمعی است.

    نویسنده: دریا وفایی
    برچسب ها

    بیشتر بخوانید

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *