×
×
آخرین اخبار

«سمت روشن زندگی» جلسه‌ای که با مصطفی مستور گذشت؛
سوگ و رهایی: سفر یک دختر در عشق به پدر

  • کد نوشته: 35801
  • 08 شهریور 1404 - 09:44 ق.ظ
  • ۰
  • خیابان چهارباغ اصفهان میزبان رویدادی بود که فراتر از یک نشست ساده‌ی ادبی جلوه کرد. در «کتاب اردیبهشت چهارباغ»، جایی که دیوارهایش همواره بوی کتاب و گفتگو می‌دهد، جمعی از دوستداران ادبیات گرد هم آمدند تا در فضایی صمیمی و در عین حال پرشکوه، به دیدار مصطفی مستور بروند و داستان‌هایی را بشنوند که تاکنون منتشر نشده بودند.
    سوگ و رهایی: سفر یک دختر در عشق به پدر
  • خیابان چهارباغ اصفهان میزبان رویدادی بود که فراتر از یک نشست ساده‌ی ادبی جلوه کرد. در «کتاب اردیبهشت چهارباغ»، جایی که دیوارهایش همواره بوی کتاب و گفتگو می‌دهد، جمعی از دوستداران ادبیات گرد هم آمدند تا در فضایی صمیمی و در عین حال پرشکوه، به دیدار مصطفی مستور بروند و داستان‌هایی را بشنوند که تاکنون منتشر نشده بودند. عنوان برنامه «سمت روشن زندگی» بود؛ عنوانی که درست همچون روزنی نورانی بر ذهن و دل حاضران نشست و آنان را برای ساعاتی از شتاب روزمرگی‌ها جدا ساخت.

    به گزارش پایگاه خبری سپاهان خبر مصطفی مستور در آن شب، روایت‌هایی را که تا به حال نشر نشده بودند در اختیار علی خدایی قرار داد و این روایت ها که هرکدام تکه‌ای تازه از جهان او را نمایان می‌کردند با صدای علی خدایی خوانده شدند. اما در میان تمام آن واژه‌ها و تصویرها، داستانی با نام «آزاده» بیش از هر روایت دیگری دل‌ها را به لرزه انداخت. حکایت آزاده، نه فقط متنی داستانی، بلکه آینه‌ای از زیست انسانی بود؛ زخمی و شفاف، که هر شنونده‌ای در آن ردّی از رنج و امید خویش را بازمی‌یافت.

    همهمه‌ی سکوتی که پس از پایان این داستان در سالن پیچید، خود نشانی از عمق تأثیر آن بود. گویی همه‌ی مخاطبان برای لحظاتی از حرکت بازمانده بودند، درگیر اندیشه‌ای که با صدای نویسنده در ذهنشان کاشته شده بود. به همین بهانه، علی خدایی ــ که اجرای نشست را بر عهده داشت ــ از اهمیت این روایت سخن گفت: «داستان «آزاده» روایتی بود از دختری کوچک که محبوب پدر است؛

    دختری که هر صبح با پدر بر سر سفره‌ی ساده‌ی صبحانه می‌نشیند. پدری که نه یک مرد معمولی، که خلبان پایگاه هشتم شکاری و پرنده‌ی اف۱۴ است؛ مردی در میانه‌ی آسمان و زمین. زندگی در خانه‌های سازمانی، در سایه‌ی پروازها و مأموریت‌ها، با ریتمی منظم و آرام پیش می‌رود تا جایی که تاریخ، جنگ ایران و عراق را در مسیرشان قرار می‌دهد. از همان لحظه، انتظار مخاطب ساخته می‌شود: حادثه‌ای در جنگ، پروازی بی‌بازگشت، خداحافظی‌ای در آسمان. اما روایت به‌گونه‌ای دیگر پیش می‌رود.

    داستان از دفترچه‌ها و یادداشت‌های آزاده‌ی کوچک آغاز می‌شود؛ یادداشت‌هایی که هیچ‌گاه متوقف نمی‌شوند و تا بزرگسالی او ادامه پیدا می‌کنند. خواننده همراه با این نوشته‌ها رشد می‌کند و گویی در جریان ریزترین لحظه‌های زیسته‌ی او قرار می‌گیرد. با این‌همه، تقدیر چرخشی دیگر دارد. پدر، سال‌ها پس از عبور از جنگ و خطر، نه در آسمان که در همان خانه‌های سازمانی و در آرامش ظاهری، بر اثر سکته‌ی قلبی از جهان خداحافظی می‌کند. این تغییر ناگهانی، سرنوشت دختر را به دوش اندوهی تازه می‌سپارد؛ اندوهی که او تا سال‌های بزرگسالی همچنان حمل می‌کند.

    من هنگام شنیدن این داستان، همچون بسیاری دیگر، در انتظار بودم که لحظه‌ی وداع پدر در آسمان رخ دهد؛ در میانه‌ی نبرد، در نقطه‌ای که جنگ تقدیر بسیاری را رقم زد. اما آنچه رخ نداد، خود دری تازه به رویم گشود: زندگی ادامه یافت، مرگ در شکلی دیگر رخ نمود، و عشقی دیگر، عمیق‌تر و انسانی‌تر، متولد شد. این جابه‌جایی از انتظار به واقعیت، نه‌تنها پایان داستان را غافلگیرکننده ساخت، بلکه برای من تجربه‌ای روشنگر بود؛ تجربه‌ای که نشان می‌داد زندگی همیشه راهی دیگر برای بقا و معنا می‌گشاید.

    شاید همین کیفیت بود که شنیدن «آزاده» را برای جمعیتی که در کتاب اردیبهشت چهارباغ گرد آمده بودند، به اتفاقی مهم بدل کرد. مردم آمده بودند تا روایت بشنوند؛ و این خود موهبتی بزرگ است. ما باید گوش‌هایمان را به شنیدن داستان‌ها عادت بدهیم؛ چراکه در میان واژه‌ها و روایت‌ها، راهی برای دیدن خویش، برای لمس عشق و برای ادامه دادن زندگی نهفته است.»

    بود و شنیدن نفس‌های او در میان جمع، تجربه‌ای یگانه آفرید؛ تجربه‌ای که برای حاضران شبیه به ورود به متن داستانی بود که ناگهان از کتاب بیرون جهیده باشد. در ادامه نیز به خاطرات و تجربیات آزاده گوش دادیم؛ او سخن گفت و روایت شخصی‌اش، به داستانی که شنیده بودیم، جان تازه‌ای بخشید.

    «در دوران کرونا، از طریق یکی از دوستانم با آقای مستور آشنا شدم و در توییتر خاطراتم را می‌نوشتم. روزی قرار گذاشتیم و من داستان زندگی‌ام را برای ایشان تعریف کردم. ابتدا، فکر کردند که این داستان نمی‌تواند به مجموعه‌ای که در حال نگارش بودند بپیوندد؛ اما مدتی بعد، با تفکری دوباره، تصمیم گرفتند روی آن کار کنند. عشق یک دختر به پدر، یکی از عمیق‌ترین و مهم‌ترین دغدغه‌ها و تجربه‌های زندگی است و شاید همین، جرقه‌ی توجه آن‌ها شد.

    این داستان، زندگی واقعی من است؛ تمام رخدادها حقیقی‌اند و هرچقدر نویسنده‌ای ماهر یا کارگردانی برجسته حضور داشته باشد، هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند جای تجربه واقعی را بگیرد. با این حال، این روایت نزدیک‌ترین چیزی است که می‌تواند زندگی من را به تصویر بکشد.

    واکنش‌ها به این داستان، هرچند همراه با غم و اشک بود، اما همواره درست و به‌جا بودند؛ واکنش‌هایی که ریشه در مهارت در داستان‌پردازی، توجه به جزئیات و نگاهی دقیق دارد. شاید یکی از نکات برجسته این روایت، جهانی بودن آن است؛ عشقی که یک دختر به پدر دارد، محدود به زمان یا مکان نیست و هر خواننده‌ای می‌تواند بخشی از خود را در آن بیابد.»

    در زمانی که جنگ نبود و پدر پرواز داشت، همیشه به من می‌گفت: «وقتی هواپیمای من بلند شد، برایم دست تکان بده.» این تبدیل به نوعی قرار نانوشته بین من، پدر و فرودگاه هشتم شکاری شده بود؛ قراردادی کوچک و ساده که هر بار بدون هیچ گفتگویی انجام می‌شد و خاطره‌ای شیرین در دل روزهای من می‌ساخت.

    بعد از فوت پدر، خودم را در میان مراحل سوگواری غرق یافتم و نمی‌دانستم چگونه با این غم کنار بیایم. اما وقتی داستان زندگی‌ام توسط آقای مستور نوشته شد، چیزی عظیم در وجودم رخ داد؛ احساس کردم که یک رسالت بر دوش من است؛ عشقی که به پدر داشتم، باید جایی جاری شود، چون بیش از حد بزرگ و ژرف بود.

    در لحظه‌ای که داستان منتشر شد، استرس و هیجان وجودم را فرا گرفت؛ اما وقتی به خانه بازگشتم، به همسرم گفتم: «بعد از بیست و چند سال، حال من دوباره خوب است.»

    آزاده در ادامه این خاطرات را بیان کرد و لحظاتی پر از یاد و احساسات عمیق به وجود آمد که نشان از پیوند جاودانه‌ی او با پدرش داشت. داستان آزاده، به قلم مصطفی مستور، فراتر از روایت یک زندگی است؛ یادآور پیوندی است که هیچ زمان و مکانی نمی‌تواند آن را کمرنگ کند. عشقی که یک دختر به پدرش دارد، حتی در نبود او، همچنان زنده است و از دل تجربه‌های واقعی، عمیق‌ترین و جهانی‌ترین احساسات را برمی‌انگیزد. سوگی که به داستان بدل می‌شود، با کلمات جان تازه می‌گیرد و همچون پلی میان گذشته و حال، دل‌ها را به تپش درمی‌آورد.

    نویسنده: آریانا معتمدیان دهکردی
    برچسب ها

    دسته بندی مرتبط

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *